“آمیناک”

“آمیناک”

نویسنده: حانیه تفتی   آتش، نان خشک می مکید و به قرص کامل ماه را نگاه می کرد. ناگهان دید یک سیاهی از جلوی ماه رد شد. فکر کرد حتماً به خاطر گرسنگی خیالاتی­ شده است؛ چون چند شب بود که فقط نان خشک  می­خورد. اماّ یک بار دیگر آن سیاهی از جلوی ماه رد شد. آتش فکر کرد که...
” شاید دیگر او نیاید”

” شاید دیگر او نیاید”

نویسنده: فاطمه تحویل دار  اوازصبح تا شب پرواز می ­کرد.همه ی پرنده­ها این کار را می کردند. پرواز برای پیدا کردن دانه و آب. ولی پرواز کردن او با بقیه فرق داشت .    او می­توانست بال بزند و امید را به دل های مردم برگرداند.امیدی که درسختی زندگی گم شده بود. او درآسمان ها هم...
” قلب خوش صدا “

” قلب خوش صدا “

نویسنده: لیلی کیانی ـ‌ لانه ساختن را دوست دارم . وقتی که به دنبال چوب می روم حس خوبی دارم . یعنی وقتی که چوب ها را انتخاب می کنم باید به این فکر کنم که این چوب برای این قسمت خانه ام به درد می خورد یا نه؟ باید به این فکر کنم که این چوب در این قسمت خانه ام باید خم باشد...
“سردی شاه”

“سردی شاه”

نویسنده: فاطمه لواسانی ـ در روزگاران گذشته پیرمردی به نام سلمان در روستای کوچک زندگی      می کرد. او یک مرغ داشت. به او علاقه ی زیادی داشت. یک روز مرغش تخم نقره ای گذاشت و از دنیا رفت. ناگهان تخم شکست و پرنده­ای با بال­های نارنجی و بدنی زرد و...
“یلدا “

“یلدا “

نویسنده: فاطمه پاشا ـ در یکی از بهترین خانه­های شهر”آپار “دختری به نام یلدا، زندگی می کرد . او مادرش را در زمان کودکی از دست داده بود و فقط در دنیا برایش یک پدر و  پدربزرگ مانده بود. اما این دلخوشی یلدا زیاد طول نکشید. او پدرش را از دست داد.پدری که...